|
1) جلوی در دانشگاه نصف پسر، نصف دختر، بیشتر به صف آزمون ورودی فشن تی وی شباهت داره تا کنکور ورود به دانشگاه تیغ تیغی سیخ سیخی کلاه به سر مربعی با ضلع واحد در نظر بگیرید و صورتی پر از ریش، شطرنجی مربع مربع یا ریش داره یا نداره! چطور یه همچین کاری کرده؟ دخترا ملایم تر بودن! 2) فرزانه: من با خودم عهد بستم فیزیک و 100 بزنم، بلند بلند، مردم با استرس نگاه می کنند و روانشون پاک میشه و ما هرهر میخندیم! تا مدتی معلم هایمان آسکاریس 3) اتاق امتحان یخبندان است و ما با لرزش عمیق انگشتان مشغول تست زدنیم و به درخواست عده ای کولرها را خاموش میکنند! 4) سوالات عمومی در حد پیش دبستانیست، 5) فقط کیک می دن، من ساندیـــــــــــــــــــــــــــــــــس می خوام! 6) ریاضی ها را نخواندیم، فیزیک ها آسان، ولی دو صفحه را کاملا نخواندیم؛ شیمی ها هم آسان ولی بیشتر از پیش دانشگاهی 7) مترو، خونه، گردن درد شدید و خدا بیامرزی فرستادن به روح جد و آباد رئیس دانشگاه آزاد! 8)خوش گذشت! 3 تا معماری، دو تا برق و یه مهندسی پزشکی زدم، با اون وضعی که من دیدم، فک کنم قبول شم! اضافه: دروغ تر از این گروه اسمیم وجود داره؟ دانشگاه آزاد اسلامی نه دانشگاهه، نه آزاده و نه اسلامی! خنده فراموش نشه
+
نوشته شده در ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مونا
|
یادش به خیر، روزای اول سال تحصیلی پیش بود که تصمیم گرفتم وبلاگ قبلیه رو تعطیل کنم و اینجا بنویسم، خاطرات مدرسه و باهم بودنمون رو. کلی اسم پیشنهاد دادن و آخر به یاد ما چند نفر شد ما 5 نفر، چقدر آی دی ساختیم، آتیش پاره، دختر کوچه بغلی، پسر همسایه روبه رویی!! حالا که دوباره اینجا رو شروع می کنم یه سال و خرده ای گذشته و جای 2 تا از بچه ها توی گروه دوستیمون خالیه، گاهی وقتا آدما میرن، ولی رفتنشون فهمیدنیه و قشنگ، ولی گاهی هستن، اما بودنی که عذابت میده، وقتی می دونی سر چیزی که نمی تونی توضیحش بدی باید محکوم باشی، نمی دونم چی شد که فهیمه فکر کرد اگه تجربیه و ما ریاضی دیگه محلش نمی ذاریم یا مینایی که هروقت خواستم باز بهش زنگ بزنم ترسیدم، چون هردفعه اونقدر از دفعه ی قبل پژمرده تر بود که ... بگذریم، زندگی تک تک ما مثل یه بزرگراهه و آدما توش با سرعتای مختلفی ویراژ می دن، وای به اون روزی که عزیزترین دوستات از باتو بودن سبقت بگیرن، حالام 5 نفریم، اینبار سبا و زهرا که کلاس اوله بگی نگی عضو گروهمونن، اما ... ترجیح می دم گوشه ی وبلاگ هنوز اسم مونا، مینا، فهیمه، منیره و مهسا باشه، چه فرقی می کنه، مهم با هم بودن نیست، مهم به یاد هم بودنه، حتی اگه فقط از جانب من باشه ... این چند وقت که گذشت کلی اتفاق تازه افتاد که تا جایی که ذهنم بکشه ثبتشون می کنم، فعلا همین یه سلام باشه تا برسم به خدمتتون مرا مهر سیاه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان این است و دیگرگون نخواهد شد من با توخوشم، تو خوشی بادل من، از دست من و تو غصه ها خسته میشن! سرگذشتمون شد مثل آخر سنتوری ............
+
نوشته شده در ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط مونا
|
|